قرآن به دست، ایستاده بود کنار خیابان. نود و نهمین شبِ خیابان داری، شبی از شبهای خرداد ماه، که باد گرم، عرق به پیشانی مینشاند و هوس هندوانه به دل.قران به دست ایستاده بود کنار خیابان.
چادرش در باد مثل آب دریا موج برمیداشت و به ساحل شانههایش برمیگشت. لبخند به لب بود و چنان آرام که گویی نقاش برای کشیدن تصویر عشق روی بوم نقاشی او را الگو قرار داده.
اصلا انگار آمده بود به دنیا، تا ساعتها قرآن به دست کنار خیابان به انتظارمان بایستد. بیآنکه از چشمانش لقمهای محبت کم شود و از لبانش جرعهای لبخند.
با نگاهش قربان صدقهمان میرفت. مثل همهی مادرها.
سمتش کشیده میشدیم. مثل همهی فرزندان.
زن و شوهر جوانی کالسکهی دوقلوهایشان را به طرفش شتاب دادند. دوقلوها را یکی یکی از میان کالسکه بیرون آوردند. بالا بردند. صدای بوسه زدن دوقلوها بر قرآن مثل گاز زدن گوجه سبز همه را به هوس انداخت.
نوجوانی کلاه نقاب دارش را از سر درآورد. منتظر شد بعد از گذشتن پیرمرد عصا به دست، از زیر قرآن رد شود.
دختر بچهای که قلم دوش پدر نشسته بود دستش را به قرآن کشید و صورت پدر را با همان انگشتان تبرک شده، نوازش کرد.
ترجمهی “انما المؤمنون اخوه” را اینبار نه در صفحات قرآن که در کف خیابان میدیدم.
زن و مرد شده بودیم خواهر و برادر.
خواهران و برادرانی همسنگر.
همسنگرانی که رمز شبمان قرآن بود.
یکییکی از زیر قرآنِ مادر میگذشتیم و میرفتیم برای سنگرداری، برای پاسداری و برای در آغوش گرفتن خیابانها.
در صف رزمندگان خیابان به تماشایش ایستادم.
از جنس مادران جنگ هشت ساله بود.
همان مادرانی که با مِهر و صلابتشان تاریخ را نوشتند.
همان مادرانی که قوت قلب و ثبات قدم را در ساک پسرهاشان توشه میگذاشتند. با سلام و صلوات تا کنار اتوبوس همراهشان بودند و با سینی آب و قرآن سمت جبههها بدرقهشان میکردند.
حالا همان مادرانِ قرآن به دست، تاریخ دیگری را میساختند.
تاریخ بیعت ما با ولی در کف خیابان.
که نظیر بیعتی است که مسلمانان صدر اسلام با نبی ختمی بستند زیر درخت.
بیعتی که تحتالشجره نامیده شد و مسلمانان پیمان بستند که تا پای جان، پای کار ولیشان بمانند و خدا در سورهی فتح رضایتش را از آنها اعلام کرد.
به زن نگاه میکردم. او شده بود مرکز ثقل زمین و ما شده بودیم رودی که سمتش جاری میشدیم.
جاری میشدیم و به هم میپیوستیم تا بخروشیم بر دشمن. خروشی از جنس وفا به وطن. زنده و زاینده.
نوبت من شد. سر بلند کردم. قرآن را بوسیدم و رد شدم. چند قدم جلو رفتم اما انگار برای رفتن، هنوز چیزی کم داشتم. انگار دل دخترانهام پیش نگاه مادرانهاش جا مانده بود.
برگشتم. سر بلند کردم و دستش را بوسیدم. همان دستی که قرآن را بالا نگه داشته بود و مچبندش پرچم ایران بود.


نسخهٔ چاپیاین مطلب در صفحهٔ ۴ شمارهٔ ۴۶۹۵ روزنامه منتشر شده است.دیدن این صفحه
م
نویسندهمحترم محققیان
نویسنده · ۱ مطلب منتشرشده
مطالب مرتبط
تیتر یک
خبر ۱۳:۱۳
سخت در اشتباهاند
حضرت آیتالله سیّدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب: حضرت آیتالله سیّدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب در پیامی به مناسبت سیزده آبان روز دانشآموز و روز ملی…
۴۵۶ بازدید ۶ دقیقه
دین و مذهب
خبر ۱۳:۱۳
پاتک به فریب
حکمت ثبات قدم «میگویند پیام آورده دیگر، چرا میگویید فریب؟ به قول امام شهید: دلیل؟ تجربه!» این را سعید جلیلی در جلسۀ 161 حکمت سیاسی گفت؛ جلسهای…
۴۴۳ بازدید ۴ دقیقه
بین الملل
یادداشت ۱۳:۱۳
«سونامی آبی» تنگه هرمز به آمریکا زد
شکست مفتضحانه حزب مجری جنگ علیه ایران در پی بسته ماندن تنگه؛ بازدارندگی حقیقی از مسیر اقتدار است، نه مذاکرات جنگآور ۱۳ آبان ۱۴۰۵، از روز مشابه…
۴۳۷ بازدید ۶ دقیقه
پربازدیدهای هفته
۱
از واریز سود سهام عدالت تا افزایش کالابرگ ۳۱.۲ هزار بازدید · اقتصادی
۲کاهش اثر مکانیسم ماشه بر صنعت ایران؛ از دل محدودیت تا افق استقلال ۱۲.۸ هزار بازدید · اقتصادی
۳دغدغههای صنعت در سال ۱۴۰۴ ۱۰.۹ هزار بازدید · اجتماعی
۴خرید لوازم آشپزخانه ارزان و شیک؛ راهنمای انتخاب وسایل کاربردی ۱۰.۵ هزار بازدید · ریپورتاژ آگهی
۵حکمرانی غیرجنگی در زمان جنگ، وجه دیگر سازش و تسلیم است ۳.۶ هزار بازدید · دانشجویی



دیدگاهها ۰
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید